در دنیایی که **جادو** همه چیز است، تقریباً هر انسانی از کودکی قدرت جادوگری دارد. هرچه جادوت قویتر باشد، جایگاهت در جامعه بالاتر! **آستا** و **یو-نو** دو یتیم هستند که در یک کلیسای دورافتاده با هم بزرگ شدهاند. هر دو یک آرزوی مشترک دارند: **پادشاه جادوگران** شدن! اما تفاوتشان زمین تا آسمان است: - **یو-نو** با استعداد، باهوش و دارای جادوی کمیاب چهاربرگ - **آستا** هیچ جادویی ندارد و در دنیایی پر از جادوگر، بیاستعدادترین فرد شناخته میشود سالها تمسخر، تحقیر و ناامیدی... اما آستا هرگز تسلیم نشد. روز آزمون شوالیههای جادو فرا میرسد. یو-نو چوبدستی با نماد **چهاربرگ** میگیرد. آستا؟ هنوز هیچی... ناگهان زمین میلرزد! از اعماق زمین یک چوبدست سیاهرنگ با نماد **شبدر سیاه** بیرون میآید. شبدر سیاه... نماد جادوی تاریکی و نفرین! همه میترسند... اما آستا با لبخند آن را در دست میگیرد و فریاد میزند: > **«من با همین قدرت ثابت میکنم که میتونم پادشاه جادوگران بشم!»** و ماجراجویی آستا برای رسیدن به آرزویش شروع میشود... آیا پسر بدون جادو میتواند به بزرگترین جادوگر دنیا تبدیل شود؟